این یکی از آن غزلهایی است که هیچ گاه برایم از تازگی و لطافتش کاسته نشده است. مخصوصاً که استاد شجریان نیز با آواز ملکوتی اش در دستگاه ماهور، در آلبوم سر عشق، آن را ماندگارتر کرده است. خاطرات شیرینی از این غزل دارم:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم, ,نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم, ,شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد, ,دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی, ,که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم, ,که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب, ,که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم, ,که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت, ,که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن, ,سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل, ,و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
قابل توجه القاعده و تمام تروریست های خشونت طلب.
داشتم کتاب "زندگانی آیت الله خمینی" باقر معین را ورق می زدم، که چشمم افتاد به واقعه جهاد آقا نجفی قوچانی، از مجتهدین دوره قاجار که در ایام طلبگی در نجف به آن دست یازیده بودند. واقعه از این قرار بوده که روزی جناب آقا نجفی به قصد قربت روی به خانه ای می گذارد که قرارگاه بیوه زنانی بوده است که در عوض چند پول و البته باز به قصد قربت چند ساعتی خود را در اختیار مردان خدا می گذاشته اند. البته چون شیخنا برای این کار پولی نداشته، قصد کرده قرانی وام گیرد و با این کار قرض بار گذشته خویش را نیز بدهد و دوباره نیز کامگار شود؛ که به لطف امدادهای غیبی ناگاه قرانی را در مغاک خاک می یابد، چنان که به اقرار خویش از شادمانی می میرد و فرعون را در حسرت مسرّت خویش می گذارد. بعد از اینکه درِ درج کامروایی را به مفتاح شریعت می گشاید، در آب کر و یخ زده صحن خانه آداب غسل و طهارت را نیز به جا می آورد. قیمتی که برای این کامروایی باید می پرداخته دوازده پول بوده و دوازده پول دیگر نیز از گذشته به طرف بده کار بوده، و چون آقا نجفی مشتری پر و پاقرص وی بوده، وقتی دستمزدش را با یک قرانی بادآورده می پردازد، ، زن از آقا نجفی می خواهد که باقی مانده (16 پول) را برای نوبت های بعدی پیش او رها کند! که البته آقا می گوید زکی! سپس از آنجا مستقیماً به حرم امام علی می رود و فریضه به جای می گزارد، و پس از خریدن مقدرای گوشت و نخود، شب خویشتن را به آبگوشت مهمان می کند. آنگاه به آن یک قران می اندیشد که او را به چه سلطنتی رسانده است، و این حدیث را بر خاطر می گذراند که:" هر کس از راه حلال به ارضای نفس بپردازد، آن چنان است که کافری را در راه خدا کشته است." (البته آگاهان در حلال بودن فعل این مجتهد عالیقدر اندکی مناقشه نموده اند، چرا که جناب ایشان شایسته بود از راه کسب حلالتری هزینه کامروایی را به دست می آوردند.)