قبل از هر چیز از دوستی که مشفقانه مرا با الطاف نظر خود نواخته تشکر می کنم. ممکن است این انتقاد بر من وارد باشد که تا کنون اغلب نوشته های من سیاسی بوده است. اگر چه انکار نمی کنم که سیاست بخش مهمی از مطالعات من را به خود اختصاص می دهد، اما همزاد شدن وبلاگ من و انتخابات مجلس هفتم (به این می گویند طالع نحس) در این سیاسی نویسی بی تأثیر نبوده است. اینکه فرموده بودند بهتر است مباحث سیاسی آکادمیک باشد، بنده نیز با آن مخالفتی ندارم، اما در عین حال به تنوع در مطالب وبلاگم اعتقاد دارم. دوست دارم طنز نیز جایگاهی در این صفحه داشته باشد. اما یک پیشنهاد هم برای همه دوستان ملکوتی دارم.
برای ارتباط بیشتر میان اعضای حلقه ملکوت تولید محصولات ادبی مشترک را پیشنهاد می کنم. یادم می آید زمانی به مناسبت شب شعری، با داریوش شعری مشترک ارائه دادیم. اگر چه اولین تجربه در این زمینه بود اما بد نبود. می توان داستان یا شعری را شروع کرد و از هر عضو خواست آن را به سلیقه خود ادامه دهد. ممکن است به نظر بعضی این کار مسخره بیاید اما به نظر من می تواند کار جالبی شود.
به آقای حداد عادلی که در دوره قبل مجلس به شعبده دایناسورهای شورای نگهبان خود را به زور به داخل مجلس چپاند باید حق داد که امروز از سر مستی شاگرد اول شدن در مکتب ولایت بر سر منبر آید و نعره ها کشد و لاطائل بافد. خوابی که رهبری چند روز پیش دیده بودند آقای حداد عادل که به تازگی به سمت خوابگزاری تشرف یافته اند تعبیر به خیر نمودند و ایرانیان را به دولت ژاپن اسلامی حوالت دادند. مبارک باشد انشاءالله!
آقای حداد، یواش تر شما را به خدا، آخر ژاپن با ایران چه شباهتی دارد. حرفی نزنید که چهار سال دیگر همه به ریش شما بخندند. شما قبل از هر کاری باید فکری برای مشروعیت زیر سؤال خود بکنید. با این مشروعیت ناپلئونی هیچ کشوری در صحنه بین المللی موفق نخواهد بود. بنا براین به پیمانه خرد خمار دوشین را زایل کنید و خواب شتری ژاپن اسلامی شدن را از سر مبارک فرو نهید.
واقعه جمعه ایران بدون شک همه پیش بینی های صاحب نظران را تا حدود زیادی نقش بر آب کرد. البته همه در این مّتفق القول بودند که درصد مشارکت این انتخابات به نسبت انتخابات پیشین پائین تر خواهد بود، اما شرکت پنجاه درصدی دور از انتظار می نمود. آقای مسعود بهنود که از روزنامه نگاران با سابقه و چیره دست هستند در نوشتاری که در رابطه با انتخابات روز جمعه داشتند تحلیلی مشبع آورده اند. صاحب این قلم در دو نکته با آقای بهنود اختلاف عقیده دارد. اول در این که ایشان استدلال نموده اند که این انتخابات ثابت کرد که بسیاری از مردم ایران هنوز به واسطه تکلیف درپای صندوق رأی حاضر می شوند (نقل به مضمون). اما کسانی که در ایران زیسته اند و با مسائل روزمره زندگی آشنا هستند می دانند که تنها عده ای معدود بر اساس یک بینش سیاسی در این جامعه به کسی رأی می دهند. اکثریت مردم به دلایل دیگری وارد فعالیت انتخاباتی می شوند. متأسفانه مردم در جمهوری اسلامی به حاکمیت هیچ اعتمادی ندارند و به همین دلیل هر گاه احساس کنند که شرکت و یا عدم شرکت در امری سیاسی و یا اجتماعی ممکن است در آینده موجب مشکلاتی برایشان شود هیچگاه ریسک نمی کنند. کارمند، کارگر، دانش آموز، دانشجو و معلم همه به طریقی ریش در گرو حاکمیت دارند. این جانب به شخصه هیچ گاه نه طرفدار حکومت بوده ام و نه اعتقادی به تکلیف شرعی داشته ام، اما تقریباً در اکثر انتخابات گذشته شرکت داشته ام. دقیقاً به همین دلیل که گفته شد.
نکته دوم که در رابطه با مطلب آقای بهنود- آنجا که گفته اند رأی به محافظه کاران به دلیل نا امیدی از اصلاح طلبان بوده- به نظر می رسد این است که بسیار بعید می نماید که مردم به خاطر نارضایتی از اصلاح طلبانی که آنها را به عنوان نقطه کورسوی امیدی بر کشیدند دوباره به عقب بازگردند و به آغوش آنکه از او گریخته بودند درآویزند. اگر این انتخابات به پیروزی محافظه کاران انجامید باید آن را بیشتر مرهون سیاست زیرکانه راستگرایان دانست که با لباس مبّدل چون دزد در میان قافله نهان شدند، و از طرفی راه را بر رقبا به شمشیر نظارت بستند و از طرفی دیگر به شعبده ی شش سر لاريجاني روز تا شب کوب کوب بر سر بیچارگان زدند که به سر صندوق ها ی رأی بیایند.
عزیزان من! به حول و قوّه ی الهی شما مردم ایران یک بار دیگر مشت محکمی بر دهان استکبار و تمام یاوه گویان کوبیدید!
البته ما حواسمان را این بار جمع کردیم که دیگر به دهان ما نخورد و به حول قوّه الهی نخورد. اما شما عزیزان انقلابی و مؤمنی که انتخاب شدید باید سعی کنید اصلاحات آمریکایی را به اصلاحات ولایی که در حقیقت اصلاحات واقعی و مورد خواست مردم هستند تبدیل کنید. ما هیچ وقت نگفتیم با آمریکا مذاکره نمی کنیم. شیاطین گاهی شبهاتی طرح می کنند، اما شما باید هوشیار باشید. اگر آمریکاییها ما را به رسمیت بشناسد ما مشکلی با آنها نداریم. این افراد فریب خورده به اصطلاح اصلاح طلب می خواستند از راه غلط که خیلی چپ بود وارد شوند. اما راه درست دست راست است. آزادی های اجتماعی نیز از همین قبیل اند. ما خودمان یک زمانی از لیبرال ترین لیبرال ها بودیم، که البته الآن جاش نیست که درباره جزئیات صحبت کنیم. اگر از راه راست و درست وارد شویم همه چیز قابل حل است!
حاج آقا شما رو به خدا گریه نکنین، خوبییت نداره! خدا رحمتش کنه! به خدا روح اون مرحوم هم راضی نیست! مصلحت رهبری بود!
الفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتحه!
بٍس بٍس بٍس ....!

روز به روز طناب دار بر گردن اصلاحات محکمتر می شود و این فرزند ناقص الخلقه رو به احتضار ایران به همان سرنوشت مشروطه و انقلاب پنجاه و هفت گرفتار می آید. تنها تریبونهای اصلاحات که روزنامه های یاس نو و شرق بودند به محاق توقیف رفتند. دولت مستعجل اصلاحات مستعجل تر از آن بود که گمان می رفت. اما در این استعجال اگر از سر ذکاوت نگریسته شود فوایدی نیکو نهفته است. اگر مختصر نگاهی به تحولات سیاسی از ابتدای انقلاب تا کنون افکنیم، به فراصت درخواهیم یافت که یک دست کردن حاکمیت از همان ابتدا آغاز شد و در واقع چیزی غیر از این نیز از قانون اساسی جمهوری اسلامی نمی توان انتطار داشت. اگر چه در این قانون تلاش شده است که رنگ و لعاب دموکراسی به نظام داده شود، اما این دموکراسی در میان اما و اگرها ذبح شرعی شده است. این پروسه یک دست کردن حاکمیت با استفاده از روشهای گزینشی باعث می شود روز به روز از دایره خودی ها کاسته شود و به دایره نخودی ها! اضافه گردد تا زمانی که علی بماند و حوضش! تنها چیزی که عاید انحصار طلبان می شود این است که درجه مشروعییت و امنیت شان به شدت پائین می آید، تا زمانی که نظام از بنیان فروریزد.
امیدواریم این سیکل انقلاب-شکست را دوباره تجربه نکنیم تا مجبور شویم همه چیز را از نو بنا کنیم.
هنوز از غم بم فارغ نشده بودیم که به غم دیگری مبتلا شدیم: هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم. حادثه انفجار در ایستگاه خیام نیشابور جمعی دیگر از هموطنان مان را به کام آتش و مرگ کشید. اگر چه جمعی از مسئولان محلی نیز در این حادثه جان باختند اما نمی دانم مدیریت به طور کل در ایران چه مفهومی دارد. واگنهای قطار بر اثر "ارتعاشات"! به حرکت در می آیند، فاصله میان ایستگاه ابومسلم تا خیام را طی میکنند اما هیچ مسئولی متوجه امر نمی شود تا واگنها را متوقف کند. واگنها به واگنهای دیگر حاوی مواد قابل انفجار -آنهم در حد انبوه، چندین واگن گوگرد و بنزین- برخورد میکنند و دچار حریق می شوند. در این مرحله مسئولین به جای اینکه اقدام به تخلیه روستاهای اطراف نمایند، مشغول اطفای حریق می شوند، آنهم به روشهای ابتدایی برای حریقی که هر لحظه امکان انفجار آن وجود داشت. این یک خود کشی محض بود. چه کسی پاسخگوی از دست رفتن جان چند صد انسان بی گناهی است که در اثر بی توجهی دیگران طعمه مرگ و حریق شدند؟ آنچه البته به جایی نرسد فریاد است....
گزارش بی بی سی را در رابطه با زندگی جوانان شهر تهران می خواندم. "تهران پارتی" نام مقاله ای است از پونه قدوسی که مدتی را در تهران با جوانان گذرانده است و سعی کرده کشف کند چطور جوانان در جمهوری اسلامی زندگی را سر می کنند. شاید برای بسیاری از غربیان قدری تعجب برانگیز باشد وقتی این گزارش مستند را با داده های سیاسی میدیا در غرب مقایسه می کنند. اما واقعیت این است که تصور غالب اروپاییان از ایران و ایرانی چیزی متفاوت با آنچه چهره های سیاسی ایران ارائه میدهند نیست. یادم می آید زمانی که تازه به لندن آمده بودم برای چند هفته ای در یک خوابگاه دانشجویی در ماربل آرچ زندگی می کردم. افراد مختلف از ملیتهای مختلف در آنجا بودند. بیش از هر چیز هراسم از این بود که کسی از ملیت من بپرسد. یادم می آید یک بار یک تایوانی که رفتار دوستانه تری داشت از من پرسید اهل کجا هستم. وقتی گفتم ایرانی ام, چشمانش از حدقه درآمد. دستش را به طرف صورتش برد به نشانه این که پس ریشم کو. برایش توضیح دادم که ایرانی آن کسی نیست که تو بر صفحه تلوزیون دیده ای که مرگ بر این و آن می گوید.
زمانی که القاعده (یا هر دیوانه دیگری) در یازده سپتامبر به دوقلوهای تجارت جهانی حمله کردند من در همین خوابگاه بودم. نزدیک ظهر بود که از اتاقم بیرون آمدم -نمی دانم به چه منظوری-. وقتی نزدیک دفتر خوابگاه رسیدم, جنی ,مسئول دفتر که دختر مهربانی هم بود تا چشمش به من افتاد گفت: کریم شنیدی تروریستها به آمریکا حمله کردند؟ گفتم نه. گفت میتوانی الآن در اخبار تی وی ببینی. با خودم فکر کردم که چه دلیلی داشت این خبر را به من بدهد. روزانه هزار چیز اتفاق می افتد ولی هیچ وقت این دختر انگلیسی لازم نمی بیند که این خبرها را به من بگوید. تنها رابطه ای که بین این خبر و من وجود داشت ایرانی بودن من بود که خواه نا خواه وصله تروریست بودن را با خود به همراه دارد.
آقای کروبی باز مثل همیشه جفت راهنما زد. از شورای نگهبان انتقاد کرد اما تحریم را نیز تحریم کرد. یکی نیست به این بیجاره بگوید تمام شد روزهای خوش شما که با کریدیت اصلاح طلبی وارد مجلس شدید و ژست آزادی خواهی گرفتید. دوران اصلاحات درون حاکمیتی گذشت. دیر یا زود گزیری از رفراندم نخواهد بود. به قول سعدی:
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی
دیروز جمعه برای انجام اموری اداری و بازدیدی از دوستان سفری به لندن داشتم، البته به اتفاق بهشته. خوش گذشت، اما به امور عقب افتاده ام افزوده شد. یک پیپر (paper) باید در باره پان عربیسم(Pan Arabism) بنویسم. موضوع جالبی است، اما به سؤال مشکلی باید پاسخ دهم: اسلام گرایی روی دیگر پان عربیسم نیست!!؟
سلام. این اولین مقال من در این پهنه وب نوشت است. اسپید را به دلایل متعدد دوست دارم. اگر چه دفتر صوفی سواد و حرف نیست اما از سخن گزیری نیست و پر گویان عالم نیز صوفیان بوده اند. تطویل کلام بماند برای فرصتی دیگر.
دفتر صوفی سواد و حرف نيست
جز دل اسپيد همچون برف نيست
اين هم وبلاگنويس تازه وارد حلقهی ملکوت که از کيمبريج مینويسد. خوش آمدی! صفا آوردی!
اين که در اين صفحه چه خواهد نوشت و وجه تسميهی اين صفحه چيست، حتماً نويسندهاش توضيحی از آن خواهد داد. شايد در صفحهی دبيره هم چيزی از خود بنويسد. باری، يکی ديگر از حلقهی ملکوت در کيمبريج نمايان شده است. ديروز که برایاش صفحه را داشتم تدارک میديدم به او تأکيد کردم که بايد مرتب بنويسد و خلايق را بيهوده معطل صفحهای نکند که به روز نمیشود. گفت که میکند. ببينيم چه میکند!