بالاخره ساختمان را پیدا کردم. یک ساختمان قدیمی در مرکز شلوغ تهران، در کنار میدان بهارستان. از پلهها بالا رفتم و دنبال اتاق شماره 10 گشتم. در بسته بود و هیچ کسی در اون نبود. برای این که ممکن بود ساختمان را دیر پیدا کنم بعد از رسیدن به تهران، یک راست از ایستگاه قطار به آنجا رفتم. بنابراین یک کم زود رسیده بودم و در مدت باقی مانده کمی نشستم و با یک نفر دیگر هم که مثل من برای مصاحبه آمده بود شروع به صحبت کردم. از یکی از استانها غربی آمده بود. مشخص بود خیلی جوان است. میگفت که با کسی دعوا کرده و به خاطر همین گزینش خواستش. بعد از چند دقیقه، رأس ساعت ده، دیدم یک آقایی لاغر و قد کوتاه و ریشو پرونده به دست اومد بالا، و از من پرسید «آقای فلانی»، گفتم بله؛ گفت بفرمائید. رفتیم توی اتاق و نشستیم پشت یک میز بزرگ. اول یک بیوگرافی مختصر از من پرسید و با اون خط خرچنگ قورباغهاش همه رو تند تند مینوشت. بعد شروع کرد به پرسیدن مسائل فقهی و مذهبی. من هم اگر چه کلیاتی رو درباره این جور مسائل میدونستم، اما وقتی به جزئیات شکوک نماز و مبطلات روزه میرسید، خیلی شانسی نداشتم. اما غیر از یک مورد خوشبختانه مشکلی در این زمینه پیش نیومد. اما این تمام داستان نبود. طرف به سراغ مسائل سیاسی رفت و به ولایت فقیه گیر داد. من چون تنها هدفم استخدام شدن بود، حاضر بودم هر نوع دروغی رو بگم، و برای چیزایی که هیچ اعتقادی به اون نداشتم فلسفه بافی یا به قول معروف خوش رقصی کنم. ولایت فقیه رو به زمین و زمان و وحدت جامعه و خیلی چیزهای دگه گره زدم. بعد از تأثیر موسیقی در قرآن از من پرسید. من که خیلی به موسیقی علاقهمند بودم گفتم موسیقی در قرآن و قرائت اون خیلی تأثیر گذاره. فکر نمیکردم این مسأله مشکل ساز بشه، اما....