February 19, 2005

عاشورا در مثنوی مولانا

در این روزها بسیار می شنویم که حتی سنتی ترین لایه های جامعه ایران از برخی سنت های عزاداری محرم انتقاد می کنند.  با آنکه در باره پیام عاشورا بسیار شنیده ام، اما هنوز نتوانسته ام درباره این مسأله به چیزی فراتر از یک واقعه تراژیک تاریخی که تنها به دلیل یک بحران سیاسی در قلمرو سرزمین های اسلامی بروز نمود قانع شوم.  البته اهمیت آن را در تاریخ شیعه و شکل دهی هویت و در نتیجه گسترش تشیع نمی توان انکار نمود.  اگر چه مولانا خود شیعه نبود، اما در عین حال در انتقاد خود از شیعیان حلب از تکریم حسین بن علی به عنوان "خسرو دین" نیز خود داری نمی کند.  بازخوانی گزارش مولانا از عزاداری شیعیان حلب بسیار روشنایی بخش و در عین حال لطیف است.


تعزیت داشتن شیعه‌ی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازه‌ی انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است


 روز عاشورا همه اهل حلب **باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم **ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا **شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان **کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت **پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید **روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد **قصد‍ِ جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد **چیست این غم؟ بر که این ماتم فتاد؟
این رئیس زفت باشد که بمرد **این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید **که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او **تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم **تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای **تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشوار نمی‌دانی که هست **ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار **قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح **شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید؟ **کی بدست این غم؟ چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید **گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما **که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان **زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست **جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند **وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند **کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی **گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری **زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن **که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر **پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی؟ **گر بدیدی بحر، کو کفّ سخی؟
آنک جو دید، آب را نکند دریغ **خاصه آن کو دید آن دریا و میغ


 

Comments

مولوی هم اشاره کرده بوده، حکایت عزاداری برای عاشورا حکایت اون خارجی هست که در عاشورا، در جواب این سئوالش که می پرسه داستان چی هست؟ وقتی می شنوه که سالها پیش آمام حسین مرده و ...، با تعجب می گه یعنی تازه خبرش به شما رسیده...
بهر حالت، من که وجه تراژیک این داستان رو که به طور ساده رویارویی دو تا نوه عمو بوده رو نمی فهمم، حماسه ای رو هم چندان درش متصور نیستم .چون مطمئنم که امام حسین بیشتر دوست داشته که از کربلا در بره، حتی اگر بشه بیاد ایران تا که بخواد کشته بشه (ساده تر بگم دنبال پناهندگی سیاسی بوده ولی خب ...) اما چیزی که موجب بر سر وسینه زدن مردم می شه این هست. که جامعه نیاز به اسطوره و قهرمان داره. پس از اسلام هم به نوعی با قهرمانان و اسطوره های ملی مناطق و کشورها مخالفت می شد (بازهم به همون دلیل سیاسی حاکمیت عربی بر کشورهای غیر عربی، نوع استعمار عربی و ...) در نتیجه بسیار ساده امام حسین جای اسطوره های ملی و افسانه ای مردم رو گرفت. البته در این باره می شه ریشه های اجتماعی این قضیه رو کامل تر بسط داد، اما همش حول همین محوره و...
موفق باشی

Posted by: Soleiman at February 20, 2005 03:09 PM, IP: 65.50.42.175
Post a comment









Remember personal info?