آه که چقدر دلم تنگ است
برای زخمه ها و مویه های سه تار
و آنگاه که آواز شور را ازصمیم دل در گوش کوهستان می خواندیم
چقدر دلم برای فریاد کشیدن تنگ است.
نمی دانم چرا نمی توانم مثل آن سالها توی کلاس، خیابان و یا در خلوت تنهایی بخوانم: شبی که آواز نی تو شنیدم
یا
شد خزان گلشن آشنایی
یا
خواهم که بر زلفت هر دم زنم شانه
گاهی با خود می گویم
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
اما باز می بینم جرأت دیوانگی ندارم
خوشبخت آنکه ..... آمد....... رفت
همه اين چنين شدهايم! اما شايد آن روزگار هم آمد. جنون دوران نوجوانی گذشت. شايد جنون جوانی جایاش را بگيرد. خاطرت هست که جمع 8 سال پيش چگونه بود؟ آن افراد و آن فضا و حال و هوا ديگر نيست. کسی آيا هست که باز هم بسرايد: شرجی نگاه تو از کرانهی جنوب / سوی اين ديار شد، در خزان زرد سبز؟ او خود هم ديگر آن روزگار را از ياد برده است و چنان غم نان گريباناش را گرفته که دير باشد که اين سوداها ديگر باره او را بربايد و به هوای عاشقی آواز سر دهد. اما در هوای عاقلی هم شايد بتوان آواز خواند. ولی به چه سودايي؟ اين بار ديگر غم عشق نيست جنبانندهی آن سلسله. داعيهای ديگر بايد از سر سوز خواندن را. تو اما هنوز خواندن میتوانی. تو که بهره از صدايی نيکو داری و گوش به آوازهای اصيلی داشتهای هنوز میتوانی بخوانی. روزی جمع ياران همدل را گرد هم میآوريم و آن خاطرات را زنده میکنيم. دور است اما دير نيست.
Posted by: داريوش at September 7, 2004 11:07 PM, IP: 212.159.51.199