June 08, 2004

گفت آری خوب ورد آورده ای!


خدا را شکر؛ دولت اصلاحات هنوز کاملا بی رمق نشده و هر از گاهی چون گوسفند بی سری که در پیش قصاب تکانهای بی هدف و ناامیدانه می خورد به جنبش درمی آید و به خود تکانی می دهد و تظاهر به زندگی می کند.  "دولت لایحه حریم خصوصی را تصویب کرد".  مرحبا، هزارآفرین، دست مریزاد! خیر است انشاءالله.  در نیک اندیشی دولت و آقای خاتمی نمی باید شک کرد، اما صادقانه باید به این آقایان گوشزد کرد و این شعر ماندگار مولانا را در گوش آنها زمزمه نمود که:


گفت آری خوب ورد آورده ای / لیک سوراخ دعا گم کرده ای!


آنان که از قوانین ایران و خصوصا قانون اساسی اندک آگاهی دارند شهادت خواهند داد که مشکل حرمت ننهادن به حریم خصوصی در ایران نه ابهام قانونی که بی اعتنایی به قوانین است.  البته این بی اعتنایی محدود به حریم خصوصی نیز نمی شود و شامل اکثر حوزه هایی است که تزاحمی میان حقوق حاکمیت و مردم روی می دهد.  از این رو تصویب قانون حریم خصوصی نه تنها به حل مشکل نمی انجامد، بلکه محتمل است که به دلیل مخالفت مبنایی محاقل قدرت با خط کشی حریم خصوصی، این طرح به ضد خویش نیز تبدیل شود.  به همان دلیلی که آقای خاتمی لایحه اختیارات رئیس جمهوری را پس گرفت - یعنی ترس از محدودتر شدن آن اختیارات پس از بازنگری-  این طرح نیز می تواند به چنان سرنوشتی دچار شود و نمی بایست مطرح می شد.


البته پرسش بزرگ در اینجا این است که پس باید چه کرد.  آیا باید دست روی دست نهاد و شاهد پایمال شدن حقوق خصوصی مردم بود؟ به طور حتم پاسخ منفی است.  اگر آقای خاتمی به این نتیجه رسیده اند که با وجود منع قانونی، بعضی از ارکان قدرت حاضر به رعایت این قوانین نیستند (که البته چنین است) باید تکلیف خود را و مردم را زودتر از اینها روشن می کردند.  تجربه اصلاحات ثابت نمود که اولویت احکام شرع بر قوانین مدنی ریشه در قانون اساسی جمهوری اسلامی دارد و این گونه لوایح تنها به پیچیده تر شدن اوضاع انجامیده است.  ساربان دولت اصلاحات از مردمی که او را با هزار آرزو روانه مسند ریاست کردند غافل ماند و جایی برای آنان در استراتژی خود علیه اقتدارگرایان در نظر نگرفت و مجلس هفتم را همچون ثمره ای تلخ آبیاری نمود.  یک سال دیگر هیچ کس از رفتن او اندوهی به دل راه نخواهد داد!  دوباره باید انتظار کشید، هلا، یک، دو، سه،....


  فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود.


و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی.


زن و مرد و جوان و پیر،


همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای،


وبا زنجیر.


اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی


بسویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر


ندانستم


ندائی بود در رویا خوف و خستگیهامان،


و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم.


چنین می گفت:


«فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری


بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...»


چنین می گفت چندین بار


صدا ،و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی می خفت.


و ما چیزی نمی گفتیم.


و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.


پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی


گروهی شک و پرسش ایستاده بود.


و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.


و حتی در نگه مان نیز خاموشی.


و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.


شبی که لعنت از مهتاب می بارید،


و پاهامان ورم می کرد و می خارید،


یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،


لعنت کرد گوشش را نالان گفت:«باید رفت»


و ما با خستگی گفتیم:« لعنت بیش بادا


گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت»


و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند:
«کسی راز مرا داند
که از اینرویم به آنرویم بگرداند.»
و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا،یک... دو ... سه ... دیگر بار
هلا ، یک ، دو ، سه ، دیگر بار
عرقریزان ، عزا ، دشنام گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشنا لذتی ، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بیتاب
لبش را با زبان تر کرد ، ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری ، ما خروشیدیم:
« بخوان!».او همچنان خاموش.
« برای ما بخوان!» خیره بما ساکت نگا می کرد.
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،
فرود امد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.
نشاندیمش.
بدست ما و دست خویش لعنت کرد.
«چه خواندی، هان؟»
مکید آب دهانش را و گفت آرام:
«نوشته بود
همان ،
کسی راز مرا داند ،
که از اینسو به آنرویم بگرداند.»
نشستیم
و
به مهتاب و شب و روشن نگه کردیم.
و شب شط جلیلی بود.

Comments

سوراخ دعا را گم نکرده‌اند برادر جان! نديدی که همين امروز مقام عظمای ولايت فرموده‌اند ذوب در ولایت معنا ندارد، بايد ذوب در اسلام بشوند؛ همه حتی ولايت؟! البته تا ديروز که مجلس و وکلا زير دستشان نبودند همه بايد ذوب در ولايت می‌شدند و آقا صدای‌شان در نمی‌آمد. عزيز دل برادر! اين مملکت بر دين ملوک خود است. صدر و ذيل اين کشور را بايد با رهبرش سنجيد. آقای خاتمی کی محلی از اعراب داشته است که حالا داشته باشد؟ او رفورم را مطرح کرد تا ببيند اگر مقام ولايت از آن خوششان آمد، پيشش ببرند و گرنه تکليف از همان اول روشن بود. رفورم خاتمی رفورمی است که اول بايد به مذاق ولايت سازگار باشد. رفورمی جز اين برای او از همان اول بی معنا بود. شماها چرا خام می‌شويد؟ قانون اساسی ايران روشن و واضح است. تمام اين اختيارات را هم به يک فرد مشخص می‌دهد. مردم نمی‌توانند تکليف‌شان را با قانون بی‌ در و پيکری که حتی به آن هم عمل نمی‌شود روشن کنند. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خير کند.

Posted by: داريوش at June 16, 2004 10:54 PM, IP: 212.159.51.199